کسی دیگر نمی کوبد در این خانه متروکه ویران را
کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم!!!
ومن شمع می سوزم ودیگر هیچ چیز از من نمی ماند
ومن گریان ونالانم ومن تنهای تنهایم !!!
درون کلبه ی خاموش خویش اما
کسی حال من غمگین نمی پرسد!!!
و من دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم
درون سینه ی پرجوش خویش اما!!!
کسی حال من تنها نمی پرسد
ومن چون تک درخت زرد پاییزم !!!
که هر دم با نسیمی میشود برگی جدا از او
ودیگر هیچی از من نمی ماند!!!
حس خیانت
دیروز حس خیانت - احمق فرض شدن - دروغ ........
دیروز تنها صحبت تلافی!
امروز.....
خدای من آیا امتحان است؟ و چه سخت امتحانی...
عشق!
دنیا همه چیزش متقابل است ..... هرچند من نمیخواستم
عادی باشد در هراسم که او آیا کجاست؟! مهربان باشد در هراسم که آیا باز هم احمق فرض شده ام؟؟؟
اما حس خیانت هیچ گاه پاک شدنی نیست
خدایا خودت به من کمک کن......
سلام به همه دوستانه عزیز
امید وارم حالتون خوب باشه مرسی که به وبلاگم سر میزنید
من بخاطره درسام نمیتونم زیاد بیام به وبلاگم سر بزنم و اپش کنم به خاطره همین میخواستم اگه کسی میتونه ککمکم کنه و وبلاگمو اپ کنه وپست بزاره خبرم بده تا من براش اکانت نویسندگی بسازم خواهشا هرکی میتونه کمکم کنه و تو قسمته پروفایلم برام نظر بزاره تا بهش سر بزنم
با تشکر از همه دوستانه عزیزم
وای...
برو ای یار که ترک تو ستمگر کردم
آی آی آی
حیف از آن عمر که در پای تو من سر کردم
آی بی وفا
عهد و پیمان تو با ما و وفا با دگران
ساده دل من ...
ساده دل من که قسم های تو باور کردم
به خدا کافر اگر بود به رحم آمده بود
ساده دل من...
زان همه ناله که من پیش تو کافر کردم
تو شدی همسر اغیار و من از یار و دیار
گشتم آواره و ترک سر و همسر کردم
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوی تو لیکن عقب سر نگران
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران، وای به حال دگران
وای به حال دگران...
برو ای یار که ترک تو ستمگر کردم
حیف از آن عمر که در پای تو من سر کردم
عهد و پیمان تو با ما و وفا با دگران
ساده دل من...
ساده دل من که قسم های تو باور کردم
به خدا کافر اگر بود به رحم آمده بود
ساده دل من...
زان همه ناله که من پیش تو کافر کردم
در غمت داغ پدر دیدم و چون در یتیم
اشک ریزان هوس دامن مادر کردم
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوی تو لیکن عقب سر نگران
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران، وای به حال دگران
وای به حال دگران...
من خوده ان سیزدهم
یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم
تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم
تو جگر گوشه هم از شیر بریدی
و هنوزمن بیچاره همان عاشق خونین جگرم
خون دل میخورم و چشم نظر بازم جام
جرمم این است که صاحبدل و صاحب نظرم
منکه با عشق نراندم به جوانی هوسی
هوس عشق و جوانی است به پیرانه سرم
پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت
پدر عشق بسوزد که درآمد پدرم
عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر
عجبا هیچ نیارزید که بی سیم و زرم
هنرم کاش گره بند زر و سیم بود
که به بازار تو کاری نگشود از هنرم
سیزده را همه عالم به در امروز از شهر
من خود آن سیزدهم کز همه عالم بدرم
تا به در و دیوارش تازه کنم عهد قدیم
گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم
تو از آن دگری رو مرا یاد تو بس
خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم
از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر
شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم
خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت
شهریارا چکنم لعلم و والا گهرم
دمت گرم محسن حرف دلمو گفتی ...............
نمي بخشمت .... بخاطر تمام خنده هايي که از صورتم گرفتي .... بخاطر تمام غمهايي که بر صورتم نشاندي .... نمي بخشمت .... بخاطر دلي که برايم شکستي .... .. بخاطر احساسي که برايم پرپر کردي ..... نمي بخشمت .... بخاطر زخمي که بر وجودم نشاندي ..... بخاطر نمکي که بر زخمم گذاردي .... و مي بخشمت بخاطر عشقي که بر قلبم حک کردي!
مي خواهم همگام با سايه تنهايم در خيال باراني ات قدم بزنم و چتر شكسته بغضم را بگشايم.ميخواهم شاعر لحظه هاي سرخ باشم و غزل غزل گريه كنم .مي خواهم در امتداد خورشيد از تو بگويم از تو كه طراوت شقايق هاي قلبم بودی
با تمام وجود صدايت كردم ،صدايت كردم تا نگاهم كني، نگاهم كني تا چشمان پر از اشكم راببيني ،اشكهايم را ببيني تا دلت برايم بسوزد،دلت بسوزد تا يك لحظه بيشتر در كنارم بماني.ای کاش می فهمیدی که من تو را صادقانه دوســــــــــــــــــــت داشتم آن وقت شايد ديگر هرگز تنهايم نمی گذاشتي هرگز!
می خواهم با تو بگويم قصه مرگ عشقم را ميخواهم تو بدانی غم شبهايم را ميخواهم که تو بخواهی تن خسته و بيمارم را ميخواهم که تو ببوسی لب تبدار مرا ميخواهم که بدانی عشق من رفت ز دستم بی انکه بداند من اسير چشمهايش شدم چشمهای که در ان اثری از عشق نبود
ميخواهم که فرياد زنم من دوست داشتم کسی را که مرا دوست نداشت!
در زیر آسمان نیلگون ، هر چیز فصلی دارد و هر هدفی زمانی
زمانی برای تولد ، زمانی برای مرگ
زمانی برای کاشتن ، زمانی برای برداشتن
زمانب برای کشتن ، زمانی برای زندگی بخشیدن
زمانی برای ویران کردن ، زمانب برای ساختن
زمانی برای گریستن ، زمانی برای خندیدن
زمانی برای سوگواری ، زمانی برای پایکوبی
زمانی برای پرتاب سنگ ، زمانی برای جمع کردن سنگ
زمانی برای در آغوش گرفتن ، زمانی برای از آغوش راندن
زمانی برای دست یافتن و زمانی برای از دست دادن
زمانی برای نگاه داشتن ، زمانی برای رهانیدن
زمانی برای گسستن ، زمانی برای پیوستن
زمانی برای خاموشی گزیدن ، زمانی برای سخن گفتن
زمانی برای عشق ، زمانی برای نفرت
زمانی برای ستیز ، زمانی برای مهر ورزیدن
مترسك به آسمان نگريست .
آخرين پرستو هم از نظرش ناپديد شد .
باد تندي وزيد و پوشالهاي تنش را با خود برد ، اما قلبش را محكم به خود فشرد
آخر پرستوي كوچك به او قول داده بود كه باز مي گردد پس بايد منتظرش مي ماند .
چه احساس خوبي چون اين اولين بار بود كه حس مي كرد كسي به فكر اوست
كسي كه مغز پوشالي ، كت پاره و چهره ي ناموزونش را دوست داشت .
نام اين احساس چه بود؟
ديروز شنيده بود كه پسر كشاورز به دختري كه آمده بود از لب چشمه آب ببرد گفته بود :
دوستت دارم .
ديروز معني اين لغت را نفهميده بود اما حالا گويي تك تك واجهاي آن برايش معني داشت .
دو باره تكرار كرد:
پرستو دوستت دارم!
| ϰ-†нêmê§ |